|
مادرم ، پدرم ،بیا و مرا دریاب تا ببینی که در حسرت عشق می سوزم . مادرم مرا دریاب که قلب من برای تو ست . مادر ، تو مرا در زندان تن اسیر کردی و من تاب این اسارت را ندارم . گریه هایم ، خنده هایم ، همه برای توست . مرا دریاب خواهرم ، من تاب و طاقتم کوهی است از صداقت ساده دلی بودم، ساده دلی بودم ، که در سودای عشق تو دلم را به وادی دیار عشق سپردم . بیخود از پرتو نور خود را در معرض تشعشع امواج بلا سپرده بودم خودم را به صدای استخوان شکسته ی قلبم و جسمم عادت داده ام بگذار من بگریم ، بگذار غم اندرونی ام را در حصار تنم رها سازم بگذار گریه کنم. کدامین صدایت همچون صدای استخوان شکسته مرا آرام می سازد، ارمش جانم در سکوت تنهایی عشقم می سوزد . بگذار بنویسم ، بنویسم ، از عشق خیالی که خوابش آرامشم را برهم می زند و چشمهایم تاب دیدنش راندارد . مگر تو نمیدانی که سوختن و ساختن سربه دیاری گذاشتن است بس خطرناک مگر تو نمیدانی که هستی من از وجود قلب توست من از اندرون رگهای قلبت زنده ماندم تا بلکه بتوانم هستی خودم را بنمایانم که هستم ،ببینم که هستم ، هستی ام را با تو تقسیم نمودم و اکنون من قسمتی از قلب تو ام بگذار در این نوروز بیرمق و بی باران بدون سبزه من خشک نشوم بگذار با نم نم قطره ی اشکم ریشه هایم را آبیاری کنم بگذار ، بگذار ، بر این درخت نو جوانی که هزاران آرزوی مادر شدن دارد غنچه ی نوجوانی گلبرگهایش را به دست باد ندهد . مادرم تو را خوب احساس میکنم میدانم که سوز عشق تو عشق مادری است که محبتهایش را در عالم اندرونی به من هدیه داد.؛ اما فکر کن که من فهم و شعور و درایتم زیباترین هدیه ای است که تو به من عطا نمودی،همین کافی است . من خوب میفهمم ، بزرگ شده ام ، عاشق شده ام و قدر عشق را خوب میدانم . حراست از این عشق را به خوبی میدانم چون تو به من یاد دادی . بگذار من در این حسرت نمیرم . تا کی در حسرت یک کلمه از از بیرحمی های روز گار لعنتی به سوی خزانی بی برگ پرواز کنم تا کی هوس مردن کردن باید کرد . تا کی حسرت غر وب هجرت ستارگان را نظاره گر باشیم تا کی از بیرحمی های تقدیر بنالم . کاش میدانستی که چقد دلم گرفته .کاش صدای استخوان شکسته ای را که در کنارت صدا میدا د حس می کردی ببین که در این حسرت اندرونی چه می کشم . من می میرم اما تو نمیدانی که چرا ؟ من می سوزم ولی تو نمیدانی ؟ من الهه عشقم که سکوت کرده ام بگذار با پنجره ی روبه افتاب حرف بزنم بگذار با با گرد باد کویر قلبم سر به آسمان برم. بگذار ، بگذار ، همراه ستاره ها به سوی کهکشان پرواز کنم درمیان ستاره ها گم شوم ، بگذار زردی رنگم را همه احساس کنند ، که چرا ، .................. (مرا ببخش عزیزم که به روزش کردم دیگر چاره ای نداشتم جز ادامه راه روز تولد من باید زنده بماند )
|